تبليغاتX
بن بست
 
بن بست
 
 
نوشته هایی بر دیوارهای بلند ذهنی بدون لک
 

این که زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
چرا فکر میکنن من دشمنشونم؟ مگه چکار کردم، چه گناهی کردم؟ چه بدی در حقشون کردم؟ من فقط می خواستم زندگی خودمو بکنم و کاری هم به کار هیچکی نداشته باشم و اونی بشم و باشم که می خوام
نه ... من یک محاربم یک اعدامی یک محکوم ابدی به مرگ، حبس، زندان، تو ...

داره بارون میاد چقد بهت میاد چه بلایی تو کاپشن
اگه یه روزی، یه جایی، مثله امروز بارون زد و زیرش بودی ... یادت بیاد صدایی که تو گوشِت بود وقتی قطره های بارون، دونه دونه آروم رو صورتت می نشستن، وقتی موهات خیس شد و هوا سرد بود و پراید بی شعور بود و زانتیا خندون و تو گرم بودی و دنیا گرم می شد ... حتا اگه خونه ها، شهرها، کشورها یکی نباشه. حتا اگه زمان ها، سال ها، دنیاها یکی نباشه. مگه فاصله چه اهمیتی داره؟
بعضی چیزها خیلی کوچکن ولی می تونن برات خیلی مهم باشن ... ... ... ... بارون و بخار نفس و شیشه ی عینک. آنکوالیفاید

گویند روزی روزگاری حکومتی بود که حسین را مظلومانه کشت اما یاد نگرفته بود نگذارند حرف بزنند تا حالیان بگویند کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود ...
خواهند گفت روزی روزگاری حکومتی بود که همان انسانی که حسین هم بود را مظلومانه می کشت و یاد گرفته بود خفه کند تا کربلا در کربلا بماند ...
من ِ دانشجوی بدبخت و حسین و آن اعدامی محارب همه مان یک جان داشتیم و آن را گرفتند. یکی را در گذشته و دیگری را در حال و من را در هر لحظه. آن گذشته جانش را داد برای همه چیز و این حال برای هیچ و من می دهم برای تو ...
و آن بزرگتر گفت: بگو من هم انسانم همانند شما ...

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 16:54  توسط افیمانی  | 

باران می بارد.
یه استکان چایی با دو قند پهلو. از آن استکان های کمر باریک.
از این همه قطره بارانی که می بارد یکی در چایی می افتد، یکی بر سر من و یکی بر سر تو. همین حالا، همین بارانی که من می بینم، همین ناآرام بارانی که از صبح بی وقفه می بارد، همین بارانی که هر چه می خواهم نمی شود به استکان چایی بیافتد و دایره ی کوچکی بسازد که تا می آید بزرگ شود لبه های استکان خفه اش کنند، همین باران، گوشه ای دیگر از این شهر شلوغ بر سر تو می بارد.
بارانِ امروز مست است و هوا نیز.

نوشته بود ابرها عاشقند و باران که می بارد شکست خورده اند در عشقشان. آن یکی نوشته بود بخند تا عالمی بگرید و نفهمیده اند که ابرها می آیند و می بارند تا تو بخندی. می بارند تا قطراتشان برای رسیدن به تو سبقت بگیرند و می بارند تا در این شهر شلوغ مرا به تو وصل کنند تا بگویم: نگاه کن! بر سر هر دویمان باران می بارد.
و شهر ِ آشوب آرام شود.

باران باید پاییز ببارد و برف زمستان. این نهایت نامردی است اگر در پاییز برف ببارد و در زمستان باران. بهار هم باید همه اش شکوفه باشد و تابستان آفتاب. دیگر از استکان چایی بخار بلند نمی شود. بیچاره سرد شده است و من دیگر نمی خواهمش. می روم و در ذهن می گردم میان تمام آهنگ هایی که باران دارند. برای ثبت این لحظه دوربین را می آورم. باران مهربان است. وقتی می بیند می خواهم ازش عکس بگیرم دیگر بر من نمی بارد. صدای چلیک عکس گرفتن انگار حبس می کند لحظه ای را در درون خویش. وقتی پیش استکان بر می گردم صدای آهنگ می آید.

پی نوشت: اولین پست با عکس است و عکس از خودم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:48  توسط افیمانی  | 

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند، برخیزند/ نهال شوق در خاطر، چو برخیزند بنشانند
زچشمم لعل رُمانی چو می بارند،می خندند/ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند/ رخ مهر از سحرخیزان نگردانند گر دانند

 

1
دعوای من و تو
عصبانی می شوی و فریاد می زنی، لبخند می زنم. جیغ می کشی و فحش می دهی، می خندم. با دست به سینه ام می زنی، سیلی ام می زنی، می خندم. مشت هایت را گره می کنی و نثارم می کنی، باز می خندم. مستأصل، گوشه ای کز می کنی و سر به دامان می گیری، بیشتر می خندم. دوباره بلند می شوی و جیغ می کشی و مشت هایت را نثارم می کنی، بلند می خندم.
اما به ناگاه، بدون درنگی، گردنت را گرفته و بیخ تا بیخ می برم و سر از تنت جدا می کنم. دستم در موهات، سرت آویزان در هوا، به نظاره ات می نشینم. تو نیستی که بخندی و من به جای قهقهه فریاد می کشم.

 

2
حروف که بر زبان جاری می شوند، خود صدایی بیش نیستند. کلام ما از زبان نمی آید. همگی از جای دیگر است. من از دل حرف می زنم و تو از عقل. زبان بیچاره کاره ای نیست و کلام نیز. معانی جایی دیگر است و اینها، آواهایی است که ظروف معانی می شوند و در پس معانی نکته هاست. آوا را همه دارند، حیوانات نیز. حتا دیوار نیز می تواند صدا بدهد. معنا می خواهد که ندارد. بیچاره دیوار!
"اکنون مدتیست که زبانم از دل میشنود و دل گوینده است و زبان شنونده"
زبان اگر تند بود، کلام اگر تلخ بود، اگر ناراحتم کرد، اگر به مذاقم خوش نیامد، وقتی جاری شد، آبِ رفته است و دیگر کاریش نمی توان کرد. کلام را می توان پاک کرد، از یاد برد، بخشید. اما دیگر معانی را منتقل کرده است و ظرفی خالی شده است.
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند/ نکته ها هست بسی، محرم اسرار کجاست
از دوست داشتن تو، نه منتی است بر تو و نه حرجی است بر من. از دوست داشتن من، نه منتی است بر من و نه حرجی است بر تو.

 

3
لحظاتی وجود دارند که تکرار آنها ممکن نیست. هیچ گاه خاطره ی یک لحظه خود ان لحظه نمی شود. هر چقدر هم که ذهن را بگردی، هر چقدر هم که تخیل داشته باشی، هر چقدر هم که هنرمند باشی باز هم چیزی کم دارد. انسان نه قادر به تکرار لحظات است و نه قادر به بیان آنها. حرف زدن درباره چنین لحظاتی خود اشتباه محض است و تکرار آن چیزی جز انتحار و خودکشی نیست. لحظه ها را نباید تکرار کرد. این را می دانیم و نمی فهمیم. انسان قادر به نگه داری خوبی ها نیست. همین است که می خواهد لحظه ها را تکرار کند و تکرار لحظه ها همان نابودی آنهاست. تکرار کردن لحظه ها صاحبان لحظه را یا آزار می دهد و یا می خنداند و این همان است که دلقک ها برای خنداندن ما انجام می دهند.
لحظات ناب هستند. نباید حرفشان را زد، بازگویشان کرد. نباید گفت از آن روزی که تا خانه را دویدم. نباید گفت از آن لحظه که اتوبوس را برایم عزیز کرد. نباید گفت از آن لحظه که مشت اش بر میز کوبیده می شد و آب دهانش بر صورتم. نباید گفت از دیشبی که باران آمد و زاینده رود آب داشت و من تنها در شلوغی کنار آن ایستاده بودم. نباید گفت از آن لحظه که مهتابی های سقف بیمارستان دانه دانه از بالای سرم عبور می کردند. نباید گفت از یادها، خاطره ها، خندیدن ها و شادی ها، تنها کنار ساحل نشستن ها ...
ما نابود کننده تمام لحظات خوبیم. در ذات لحظه درد است حتا همان خنده ی بلند بی انتها، دردناک است.
گفتگو آیین درویشی نبود/ ورنه با تو ماجراها داشتیم

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:55  توسط افیمانی  | 

پیش نوشت: جد ما آدم خوبی بوده و گویند بسیار به مردم کمک کرده و کرامات بسیار داشته است. ما باور می کنیم. چون که زود پیش خدا رفته است و چیزی نیز نگذاشته است برایمان ... این نوشته طنزی است بر واقعیت خیالی استوار

جد روحانی همیشه در زندگیمان هست. چه آن موقع که به دنبال استاد برای گرفتن توصیه نامه می دویم و چه آن موقع که نمره 16 دینی راهنماییمان 20 شد. جد روحانی هست چه بخواهم چه نخواهم. جد روحانی هست با اینکه من دقیقه ای هم ندیده بودمش. جد روحانی هست چون هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش. جد روحانی هست چون در همان دینی راهنمایی که 16 اش 20 شد خواندیم که انسان ها میل به جاودانگی دارند پس غیر از این دنیا، دنیای دیگری نیز هست و مرگ پلی است از این دنیا به آن دنیا. پس انسان ها همیشه هستند چه برسد به جد روحانی ما ! تازه اگر مرگ پلی است بین این دنیا و آن دنیا، خب می توان از آن دنیا هم به این دنیا آمد.

سر کلاس دینی اینبار دبیرستان، دعوایمان شد با یکی و دست به یقه شدیم. معلم از کلاس بیرونمان انداخت. بعد از کلاس معلم آمد پیشمان. ازمان عذر خواست چون جد روحانی هست. استاد دانشگاه گفت چکار می کنی!؟ گفتم می خواهم برم خارج. گفت شما دیگه چرا!؟ شما که خودت ... . راست می گفت. چون جد روحانی هست. به برادرمان ویزای آمریکا دادند و به دوستانش ندادند. دوستان گفتند اینجا هم جد روحانی هست!!؟ هر چه ما روشنفکر و اصلاح طلب بودیم، هِی همه جا بچه های کیهان دعوتمان می کردند بینشان. بیانیه می خواستند بدهند می آمدند سراغمان امضا کنیم. می گفتیم چرا!؟ می فهمیدیم جد روحانی هست!

گفتی: نه! آخه جد روحانی را چکارش کنم!؟ و من چیزی نداشتم بگویم که بچه که بودم بودش و بزرگ که شدم هستش و وقتی می میرم پیشوازم می آید. روزهایی بود که به جنگش می رفتم و انکارش می کردم و این روز ها دوستش دارم و شب ها به خوابم می آید و مسیر زندگی را نشانم می دهد. اول فکر می کردم از بس روزها فکرم را مشغول کرده است و هی می آید تا ثابت کند، نشانم دهد که هست، شب ها خوابش را می بینم. اما بعدتر فهمیدم خواب ها واقعی است.

می گفت: ما اینجا همه ی کارهای تو را زیر نظر داریم و حواسمان به همه جا هست و روی تو حساس تریم که روی ما حساس تری. و من در خواب نمی توانستم بگویم آخه من که با شما کاری ندارم. اما هرجا می روم، هر کاری می کنم، هر اتفاقی که برایمان می افتد، اثری از شما هست. می گفت: هر که در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش می دهند و من نمی توانستم بگویم که من اگر نخواهم مقرب باشم کی را باید ببینم !؟ آمد جوابم را بدهد که فکر کردم من که در خواب نمی توانم حرفی بزنم. من که چیزی نمی گویم، این از کجا می فهمد چه می خواستم بگویم! دیگر جوابم را نداد آن شب.

گذشت و شب ها به بحث ما می گذشت و روزها در جای جای زندگی می دیدمش و این روزها دوستیمان از حد گذشته است که بیش از حد بچه ی باحالی است این جد روحانی ما! دیگر همه جا می بینمش و همه جا با ما می آید. رفته بودیم فوتبال، آمده بود کمکمان. حمله که می کردیم همه ی توپ ها گل می شد. شوت می زدیم و توپ از زیر پای همه رد می شد و به تیر می خورد و درون دروازه می رفت و ما شده بودیم ستاره مهار نشدنی زمین. دروازه بان هم که می شدیم هر چه آنها به سمت دروازه مان شوت می زدند یا توپ بین راه به یکی می خورد و یا از کنار دروازه بیرون می رفت و یا تیر دروازه را به کمکمان می آورد و ما هم هی ژست دروازه بانی می گرفتیم و آنها نمی دانستند که جد روحانی هست.

 یا سر جلسه امتحان می آمد کمکمان. از روی برگه دیگران جواب ها را می دید و به من می گفت. دوستان فکر می کردند که من دیوانه ام که بدون اینکه درسی بخوانم، زحمتی بکشم و محاسبه ای بکنم، فقط زمزمه هایی زیر لب می کنم و بعد از مدتی شروع به نوشتن برگه امتحان می کنم. عده ای هم فکر می کردند بابا این پسره نابغه اس ! و درس ها را این گونه گذراندیم و دانشگاه تمام شد و لیسانس گرفتیم و دیگر صدایمان می زند آقای مهندس!!
یاد گرفته ایم دیگر. کارهایمان که گیر می کند صدایش می زنیم و کمک می خواهیم و او خوشحال است که کمکمان می کند. هر کس بخواهد توبیخ مان کند بجای توبیخ تشویقمان می کند و هر کس بخواهد اذیتمان کند دهانش را سرویس می کنیم و خلاصه هر کسی که با ما در بیافتد بر می افتد!

تا اینکه تو آمدی و گفتی: نه! آخه جد روحانی را چکارش کنم!؟ و جد روحانی هم گفت: این طرف به ما نمی خورد و از قماش ما نیست. خوشمان نمی آید ازش. و من با تو بحث می کردم که جد روحانی کجا بوده!؟ اصلن مگه تا حالا دیدیش!؟ و هی تکذیبش می کردم. و با جد روحانی بحث می کردیم که دخالت نکن. به تو مربوط نیست. مگر جد روحانی ما نیستی!؟ کمکمان کن. قرار نیست که جد روحانی او شوی که. به تو مربوط نیست که اون کیه و چه جوریه. اصلن قرار نیست که تو ازش خوشت بیاد که، مهم اینه که ما خوشمان بیاید که آمده است و تو فقط کمکمان کن تا .... .

تو گفتی نه و جد روحانی هم گفت نه و من ماندم بین شماها که هم تو رفتی و هم جد روحانی! دیگر نه توپ هایمان گل می شود و نه کارهایمان حل. نه معلم ها تحویلمان می گیرند و نه درس ها پاس می شود. دیگر نه کسی نابغه مان می داند و نه ستاره فوتبال. شده ایم چوب دو سر نجس که هم تو را از دست داده ایم و هم جد روحانی را !

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:26  توسط افیمانی  | 

برای او که دود عودش هنوز می آید

هنرمندان زود می میرند نمی دانم چرا!؟

قیصر همان که حرف آخر عشق آغاز کننده ی نام کوچکش بود 48 ساله رفت.
سهراب همان که اهل کاشان بود و روزگارش بد نبود ولی دلش عجیب گرفته بود 52 ساله رفت.
پروین همان که عدس را با ماش به سخن می نشاند و محتسب را با مست و در سر عقل می خواست 35 ساله رفت.
فروغ همان که به آفتاب سلامی دوباره داده بود و از علی کوچیکه می پرسید: کور و کچل نیسی علی سلامتی چی چیت کمه؟ 32 ساله رفت.
حسین پناهی همان که اعتراف می کرد من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم. که این اشک، خون بهای عمر رفته من است. به دنبال نازی بود که 45 ساله رفت.

نام ها و یاد ها پیوسته به ذهن می آیند و من می پرسم چرا هنرمندان زود می میرند و می بینم هنوز در یادها زنده اند.

روحانیون یعنی همان آدم هایی که روحانی هستند. یعنی روحشان بر جسمشان ارجحیت دارد. یعنی غذای روح را به غذای جسم ترجیح می دهند. یعنی آدم هایی که زندگیشان وابسته به مسائل روحانی است و می بینم غذای جسمشان تأمین کننده و تعیین کننده مسیر روحانی زندگیشان است. یعنی آدم هایی که دست هایشان را می بینی از تحمل رنج های کار و تحصیل زبر شده است و زخمی و رنجور؛ و دست هایشان را که می بینم آسوده است و فربه و نرم. در نکوهش و مذمت هنر و هنرمندان بسیار گفته اند و می گویند و این قدر می مانند در این دنیا تا روحانی شوند و خدا آن مردم نکوهیده را بیشتر زودتر می خواهد.
می دانم اینها چرا دیر می میرند ولی نمی دانم علی (ع) چرا چاه می کند !؟

چند بهار را می بینم!؟ دوست دارم و می خواهم خود را به گروه اول نزدیک تر ببینم و از طرف دیگر روح جد روحانی که همیشه همراهمان است مرا به گروه دوم می کشاند.
همه اینها که گفتم شرعاً عقلاً عرفاً مسموع است.

راستی خسرو چند ساله رفت!؟

 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:16  توسط افیمانی  | 

باز پاییز و درختان پاییزی
باز من و یه دنیا تنهایی
باز این شهر پر از دود است. باز جیغ است و بوق. باز منم و این شهر شلوغ بی تو
باز دستهایم خالی است. از چشم هایم اشک جاری است.
باز درختان زرد می شوند و دلم می گیرد. هوا سرد می شود و بخار نفس هایم شیشه عینکم را می پوشاند. نفس که فرو می رود، باز خاطره ات می آید و می نشیند بر دیده ام. باز نگاهم می کنی و می خندی و همه جا گرم می شود.

مرا دگر رها مکن !

باز پاییز است و خود را آوردی در ذهنم. باز آمدی و بی صدا نشستی در گوشه دلم. دوباره منم و خیال و سرنوشت. دوباره تویی و واقعیت و زندگی.

گوشه پارک نشسته ام. اطرافم همه جا برگ ریخته است و باد می آید و باز برگ می ریزد. برگ ها خشک شده اند و زرد. چنان که دستت به آنها بخورد خرد می شوند. من نشسته گوشه پارک، در خیالم با تو که دوباره در ذهنم گوشه دلم نشستی. برگ ها می ریزند و می ریزند و من را زیر خود پنهان می کنند. گوشه پارک، زیر برگ های زرد پاییزی دفن می شوم.

کاش می دمیدی و آفتاب می شد !

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:10  توسط افیمانی  | 

خدا دیوانه است

یادم باشد که روز و روزگار خوش است همه چیز بر وفق مراد است, خوب
تنها,
 دل ما دل نیست

خدا همیشه جایی خودش را نشان می دهد که انتظارش را نداری. بعد می گویی دنیا کوچک است و نمی دانی که خدا بزرگ است. می دانم خدا دوستم دارد و می دانم این حرف زیادی است. ولی هرگاه سرکشی کردم، هرگاه یادم رفت که هست، خودش را بهم نشان داد.

یک نفر خدا را همیشه می بیند. همیشه می فهمد. خوشا بحالش. دیگری می داند خدا هست ولی در زندگی اش اثری از این دانستن نمی بیند. و من از خدا دور شده ام و او مرا به خود می خواند و خودش را به من نشان می دهد. گفتم خدا دیوانه است، اصلن کارهایش به آدمیزاد نرفته است.

برای اینکه در یک زمان خاص در یک مکان خاص باشی، بعضی وقتها باید اسباب بسیاری آماده شود و اتفاقات زیادی رخ دهد. اینقدر زیاد که احتمال آن را صفر می دانی و اینجاست که خدا، فقط برای فکر تو هم که شده، خودش را نشانت می دهد و به فکر فرو می بردت.

می دانم کفر می گویم ولی باور کن یه چیزیش می شود. از همه چیز خبر دارد و آن بالا نشسته است و می بیند و می داند و می فهمد و می خندد.

مطمئنم وقتی شب را آفریدی، می دانستی شمع می آفرینم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:8  توسط افیمانی  | 

گفت : امشبت باید با شبای دیگه فرق کنه !

می شه اینجوری نگاه کرد. می شه بخاطر دل یه نفر دیگه، اونو دوست داشت. ممکنه اصلن خودت دوستش نداشته باشی. نه از ریختش خوشت بیاد، نه از کاراش، نه از حرفاش، ولی می دونی دلش می خواد دوستش داشته باشی. گردنشو کج می گیره ازت می خواد دوستش داشته باشی. دلش می خواد. می شه واسه دل یه نفر، خواست یه نفر، تمنای یه نفر، می شه واسه نیاز یه نفر برای دوست داشته شدن، دوستش داشت.

خدایا اینجوری نگاه کن !!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 0:45  توسط افیمانی  | 

دختر خواهر چهار ساله به دخترخاله چهارساله ی خود می گوید: من امروز رفتم کلاس خلاقیت. می دونی خلاقیت یعنی چه؟ خلاقیت یعنی کثافت کاری!
ذهن کودکانه پاک است و قشنگ و دیگر پاکی و قشنگی فقط در دنیای کودکانه است. خلاقیت یعنی کثافت کاری!

از خدا دور شده ام، می دانم.

باور کن من هم هلو هستم. باورکن ما همه هلوهایی هستیم که دلمان نمی خواهد تو مارا بخوری پس لطفن گازمان نگیر. من هلو هستم اما بیشتر درونم هسته ی سنگی نیست. من هلوی بی هسته ام.

روزی مردی همراه با ارابه ای از وسایل وارد شهری می شد. نگهبانان دروازه ی شهر، وسایل را می گشتند تا مبادا کالای دزدی و ممنوع وارد شهر شود. وسایل ارابه ی مرد را کامل گشتند و اجازه ی عبور دادند. هیچ کدام فکر نکردند که اصلِ خود ارابه دزدی است و صاحبش آن مرد نیست.

بدان سبب که مرا دست بخت کوتاه است / کِی اَم به بخت بلند تو دسترس باشد
هزار بار شود آشنا و دیگر بار / مرا ببیند و پرسد این چه کس باشد

زندگی همین است و با خوبان نیست. تمام خوبی ها با هم یک طرف باشد، گوش زندگی شنوا نیست. به جبر نه ولی به تقدیر اعتقاد دارم و به خدایی که بزرگ است و نمی دانم کجاست که نزدیکش شوم.

امروز فهمیدم یک دوست خیلی خوب داشته ام و قدر خوبی هایش را ندانسته ام. خیلی وقته برگه ی چشم پزشک کف اتاق افتاده است.

از تصمیمات زندگی ام هیچ گاه پشیمان نشده ام. تفاوت است بین راضی بودن و پشیمان نبودن . دلم می خواست بعضی حرف ها گفته می شد. بعضی کارها می شد. بعضی چیز ها فهمیده می شد. ولی همیشه نیازی نیست حرفی بزنی، کاری بکنی. اگر قرار باشد بشود، می شود. اگر قرار نباشد چی؟

نسبی بودن یک انسان مطلق نگر. اصول بی اصولی من برای فریب خویشتن، همان سیگار دیگران و دیازپام. می توان این گونه دید : تفاوت است بین پشیمانی و رضایت. غمگین بودن و شاد نبودن. تفاوت است بین تفاوتها. خوبی ها و بدی ها. نمی دانم تفاوت است بین حق و لیاقت که نه حق ما این بود و نه لیاقتمان. تفاوت خوب است و متفاوت بودن نیز ولی گفتند نه هر تفاوتی.

زندگی مطمئنا چیزهایی بیشتر از تو دارد ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:5  توسط افیمانی  | 

می خواند : با اینا زمستونو سر می کنم. با اینا خستگیمو در می کنم..... نیستند اینها دیگر. خستگیمان می ماند در ذره ذره ی وجودمان. می ماند و خانه می کند و درد می شود. گم می شوند لبخند ها و می مانند تلخی ها. اخم ها همگی از درد است و خستگی. مِه می گیرد همه جا را و دور پیدا نیست. دیر می شود و تا به خود می آیی سردی است که به جا مانده است و درد.... نیستند مردم انگار. یخ زده اند مردم دیگر ... حتا توی گرمای تابستون نمی تونن زمستونو سر بکنند ... اینجا سرد است و تلخ و فقط درد می ماند.

وقتی راه می رفت. می خندید و با آن چشم ها نگاهم می کرد، درد می رفت و گرم می شد و زندگی شیرین بود. صبح ها با سردرد از خواب بیدار می شوم و هر چه فکر می کنم نمی دانم این درد از کی، کجا شروع شد. نمی فهممش. این درد را نمی فهمم. انگار دو دست سرم را گرفته اند و فشار می دهند و فشار می دهند و با هر ضربان قلبم پتک درد است که فرود می آید. و دوباره آن نگاه و لبخند همه دردها را می برد.

آن نگاه خوب بود. حرف بود و محبت و نمی گویم عشق که اگر بود درد بر نمی گشت. نه ... نه ... نگاه عاشقانه بود، عاشقانه ترین نگاه و جان من جوابش بود و کم بود و درد بود که می ماند و آن نگاه می رفت.

کمال صدق محبت ببین نه نقص گناه / که هر که بی‌هنر افتد نظر به عیب کند

همیشه لازم نیست کاری بکنی، حرفی بزنی. اگر قرار باشد بشود، می شود. اگر قرار باشد بفهمد، می فهمد. ولی همیشه نگاه کن.
نگاهم کن. ببین مرا ... فریاد می زنم، درد می کشم، التماس می کنم ببین مرا

من اعتراف می کنم که دل نداشته ام. من اعتراف می کنم که دوست نداشته ام. من اعتراف می کنم که خوب نبوده ام. من اعتراف می کنم که لایقت نبوده ام. من اعتراف می کنم به سان اعتراف های حال، من اعتراف می کنم که عاشقت نبوده ام. من اعتراف می کنم به جان خود قسم، که هر چه عشق بود من نبوده ام، که هر چه شور بود من نبوده ام، که هر چه عقل بود من نداشته ام، که هر چه صبر بود من نکرده ام. من اعتراف می کنم به خنده ها، که آن نگاه ِعاشقانه ای نبود. من اعتراف می کنم که من توهمم، که من همیشه تلخ بوده ام و سرد، که من همیشه زجر بوده ام و درد. من اعتراف می کنم که بی تو زندگی نموده ام. من اعتراف می کنم به سان اعتراف های حال ...

کلمات از جایی شروع می شوند که من تمام می شوم و من خود را در سایه ی روشن آنها می جویم. اعتراف می کنم که دلم گرفته است از تو که دیگر شما هم نیستی.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16:32  توسط افیمانی  | 
 
  بالا